مبينامبينا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

عشق مامان وبابا

خدایا شکر

1390/9/2 0:59
نویسنده : مامان مبینا
170 بازدید
اشتراک گذاری

خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خدایا مثل همیشه تا همیشه شکرت  خدایا ممنونتم  الان که این ژست رو میزارم دخترم دو ماه ونیم شده و الان خوابه خدایا نمیتونم بنده خوبی باشم فقط میتونم بنده شاکری باشم خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

اول از همه یک سلام گنده به همه به خاطر غیبت طولانیم دوما از همه بابت تبریک ها واحوالپرسی ها ممنونم

ببخشید که خیلی دیر کردم آخه خیلی سرم شلوغه وهمش در حال دویدن هستم

از اول براتون میگم  از روز زایمان تا حالا

قراربود پنجشنبه ۴ شهریور برم بیمارستان اما از دوشنبه شب تکون های دخترم کم شد ومن نگران تا اینکه سه شنبه صبح با خوردن کلی شیرینی و آب قند تقریبا دو تا تکون حس کردم ودختر شیطونم آروم شده بود خیلی ترسیده بودم با دکترم تماس گرفتم گفت اگه تا ۱۲ ظهر مثل هر روز تکون نخورد بیا بیمارستان برای عمل واایی... من که شوکه شده بودم  فهمیدم که انتظارم به سر رسیده ومیدونستم دختر شیطونم داره میاد  تو بغلم  خلاصه به شوهرم زنگ زدم تون هم تا یک ساعت بعد خودش رو رسوند سریع یک دوش گرفتم وآماده شدم برای رفتن از آخرین لحظه های دوتاییمون با شوهرم با اشک شوق عکس و فیلم گرفتیم وبا مامان ومادر شوهرم راهی بیمارستان شدم تو آسانسور درد زایمان واقعی اومد سراغم دیگه کاذب نبود انگار دخملکم دیگه قصد کرده بود بیاد دردها هر ۵ دقیقه شده بود ودکترم نرسیده بود خلاصه ساعت  دو نیم بعد از ظهر من وارد اتاق عمل شدم  ودکترم اومد وصدای قلب دخترم رو شنید ومن آماده برای بی حسی از کمر شدم  وای خیلی دردناک بود به خاطر ورم بدنم خیلی سخت بی حسی انجام شد ومن خوابیدم روی تخت ودکتر کارش رو شروع کرد بعد از حدود ده دقیقه صدای گریه اش همه اتاق رو پر کرد ومن یک نفس عمیق کشیدم و منتظر دیدنش شدم  لباس پوشوندنش ویک ثانیه نشونم دادن دلم لرزید گریه ام گرفت که با آمپول خوابم کردن با درد فراوان وارد اتاقم شدم دیدم دخترم تو گهواره منتظر وگرسنه وای از لحظه اولین شیر دادن هر چی بگم کم گفتم خیلی لحظه نابی بود  امیدوارم خدا قسمت همه منتظرهای نی نی بکنه  الهی آمین خلاصه همه چی خوب بود تا اینکه دخترم نزدیک ۱۰ شب استفراغ زیادی کرد وبردنش بخش نوزادان وبه اون دستهای کوچولو سرم زدن دل تو دلم نبود گریه میکردم ومیخواستم برم پیشش ولی نمیتونستم وقتی پرستار اومد گفت بیا پایین از تخت انگار دنیا مال من شد از تخت با همه دردهام به سمت بخش نوزادان رفتم دلم آتیش میگرفت  خلاصه دخترم دو روز زیر سرم بود  وبعد مرخص شد ومن با دنیایی خستگی به خونه اومدم

واما شروع بچه داری بچه بی حال واروم بود تا اینکه فهمیدیم زردی شدیدی داره ودوباره بستری نهههههههههه من قبول نکردم وقرار شد  تو خونه دستگاه فتوتراپی بگیریم وهر روز با آزمایش خون چک بشه خدا رو شکر بعد از ۳ روز بهتر شد 

خلاصه روند بچه داری داشت طی میشد که دخترم دچار سرماخوردگی شد ومن بیچاره بدبختی هام شروع شد  دکتر  دکتر دکتر تا همین امروز

امروز هم  دقیقا دخترم۲ ماه ونیمه  شد ودکتر گفت وزنش کمه نمیدونم چی کار کنم خیلی نگران اخه کلا با وزن کم به دنیا اومد یادم رفت بگم که دخملکم ۲۵۰۰ بود موقع تولد والان همش ۴۵۰۰ گرم هستش  خیلی نگرانم خیلی ولی دکتر گفت عیبی نداره  مشکل رفلاکس داره  وکمی سرما خوردگی ویک دنیا کولیک لعنتی که تا د.ماه همراهش هست .

  خلاصه با یک کیسه دارو برگشتم خونه والان هم بعد از این همه غیبت بلاخره از خوابم زدم  وامودم تا وبلاگ دخملک رو آپ کنم

راستی باید بگم که البته دعوام نکنید هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اسم دخترم رو گذاشتیم

مبینا

ودیگه من یک مبینا کوچولو دارم واز ناز بودنش هر چی بگم کم گفتم تازگیها  لبخند میزنه  ومن میمیرم براش ودستش رو هم میخوره وبعد میماله به چشمش الهی قربونش برممممممممممممممممممممممممممممممممممقول میدهم عکسش رو بزارم وایی خیلی حرف زدم ببخشید طولانی شد

این بود داستان من 

واما در آخر شکر مثل همیشه خدایا ممنونتممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

هزاران مرتبه شکر

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)